. او نوشت

او نوشت

ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

زن نگاهش را ملتمسانه به چشمان سیاه و گرگرفته ی مرد کرد،عشق از سراسر وجود زن می بارید اما مرد دریغ از ذره ای احساس هیچ وقت نفهمید که چرا مرد نتوانسته عاشقش شود!پس چرا او تمام احساسش را به پایش ریخت،همه چی از دستش خارج شده بود ثانیه به ثانیه به سیگارش پک می زد،اشک می ریخت،التماس می کرد،اما دیگر فایده ای نداشت،حتی برای ثانیه ای هم نمی توانست او را در کنارش داشته باشد،لحظه ای بعد مرد بی تفاوت نسبت به همه چی از صندلیش برخواست عینکش را زد و با لحنی آرام گفت خداحافظ،،،زن برای آخرین بار هم با چشمانش بودنش را خواستار شد اما واقعا مرد در دنیای دیگری سیر می کرد،زن چشمانش را بست نفس عمیقی کشید،ساعاتی بعد تن عریان زن به همراه ته سیگاری پک زده از قعر دریا آرام آرام به ساحل نزدیک می شد.


نویسنده : نازی شاهی ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۱۱


سکوتش را شکستند،انگار دهانش را از سرب داغ پر کرده باشند،تنش به رعشه درآمد،چشمانش گرد شد،سوخت،آب آمد.دوست داشتنش به یکباره رخت بر بست وقتی فهمید پای زن دیگری در میان است همان هنگام که جملات قصار عاشقانه اش را طومار می کرد و در این دنیای الکترونیکی نافرجام امروزی send می کرد برای دختر آرزوهایش که برایش قابل احترام بود، با کسی دیگر هم سروسری داشت، زن خودش را هیچ شمرد تمام دنیا را .قفسی دانست برای زندگی اش،آرام نشست ضجه هایش را زد،قلمش را برداشت و نوشت:حالا عذاب وجدان نداشته باش آتش سیگارت را پیدا کن و پکت را بزن.


نویسنده : نازی شاهی ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱


قلمم را زمین می گذارم چقدر تقلا کنم برای نوشتن وقتی که نمی توانی کلمات را جفت وجور کنی در کنار هم،وقتی که این همه خبرهای جورواجور ذهنت را پر کرده،کاش من هم به سان دوستانم بیخیال جامعه ام و اطرافیانم بودم،چطور امکان دارد این همه دروغ و ریا آخر مگر ما چه گناهی کردیم که داریم تاوان می پردازیم،تازه دارم چیزهایی را میفهمم که دانشجویان دهه ی 50و60فهمیده بودن،شایدم از 10دی،از ذهن که پاک نمیشود مرد جنتلمن...ولی زندگی جریان دارد،چطور باید ادامه داد این خفقان درونی و بیرونی را...


نویسنده : نازی شاهی ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٦



 

چقدر آرامش بخش است این فرجه های بعد از امتحانات دانشگاه،آخر یک نفر پیدا نمی شود تا به این وزارت علوم اعتراض کند تا کی می خواهید سیستم آموزیشیتان را بر نمره محوری قرار دهید ما که پدرمان در آمده از بس به این و آن دروغ گفتیم:که مثلا درس نخوانده ایم یا فلان سوال را جواب نداده ایم که چشمان نزنند که فلانی چقدر درس خوانده این ترم،در هر زمینه ای ما ایرانیان دغل بازیم کاریش نمی شود کرد،ما هم دلمان خوش است با این وبلاگمان که دردودلهای نگفته مان را می نگاریم،دختر چه کسی به حرفهایت گوش فرا خواهد داد...


نویسنده : نازی شاهی ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٦


مدتهاست که دیگر مانند گذشته ها خود را مقید نمیدانم که هر ماه وبم را آپ نمایم،و در این دنیای مجازی ارتباطم را حفظ کنم،کاش تمام شود این مشغله های ذهنی،این فکرهای همیشگی روزمره ام،آه،چقدر دلنشین بود آن دست نوشته ها ی دوران کودکیم آن جمله هایی که با دستان ظریف کودکانه ام می نگاشتم و تند تند نشانش میدادم تا توبه من بگویی مرحبا ادامه بده دلم برای آن دوران تنگ است کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم و این همه نیرنگ و ریا را نمی دیدم،این همه سرکوب شدن ذهن آدمها را،این همه دیده نشدن ها را،و تو ای مهربان دوست باشد لااقل نفهمیدی که در دلم چه شلم شولبایی است همان بهتر که خود قضاوت کردی...


نویسنده : نازی شاهی ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠


گامهایت را آهسته تر کن بگذار اندکی بیشتر با تو بمانم تا شاید آرام شود این دل بیقرارم بگذار هی حرفهایمان را تکرار کنیم مرور کنیم آن خاطرات پوچ واهی را درست را بخوان شاید باریکه ی امیدی باشد برای کنار هم بودن، من همیشه نیمه ی پر لیوان را میبینم ،آینده در دستان من و توست ...لبخند


نویسنده : نازی شاهی ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/۳


کمکم باید دوباره رو آورم به سمت درس و دانشگاه فصل مهر نزدیک است و کلاس و درس ایام چقدر زود می گذرد مثل برق و باد خوشحالم که پیدا شدی...فرشته


نویسنده : نازی شاهی ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/۳٠


افلاطون میگه اگه نتونستی کسی رو فراموش کنی هنوز تو خاطرش هستی......

مگه غیر اینه....


نویسنده : نازی شاهی ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/٥